تبليغاتX
کافه پیاده

کافه پیاده نویسی

سلااااااااااام

من برگشتــــــــــــــــــــــــــــــم

حالا همه دست دست دست دست

به به ... چه گلی ... چه بلبلی ...

می دونم الان گریه شوق سر دادید که من اومدم

خوبین؟؟؟

دلم واستون تنگیده بود

******************************

چی شد که در کافه پیاده تخته شد؟

۱) گران فروشی

۲) به دلایل منکراتیArabic Veil

۳) عدم پرداخت به موقع اجاره

۴) تبدیل شدن به مرکز فساد

۵) بییییییییییییییییییییپ

*

یک روز اینجانب به طور ناگهانی تصمیم گرفتم ...

که ... مرخصی بگیرم و شروع کنم به خوندن واسه کنکور...

خلاصه اینکه شیرین ۴ ماه نشست و خوند ... که ایشالله ایشالله به حق ۵ تن قبول بشم و از این فاجعه ( می دونین منظورم چیه ) فرار کنم

راستی! کنکور آزادمم علوم تحقیقات دادم که ایشالله ایشالله ...

یعنی می شه؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

می دونم می پرسین چ کردم؟ ... منم می گم سراسری که خیلی سخت بود ... اما آزاد خوب شد ... حالا ببینیم خدا چی می خواد

این از این

خیلی اتفاقات تو این مدت افتاد ... که می گم ... اما یه ذره یه ذره ... می ترسم شوک وارد شه بهتون !!!

***********************

دیگه این که ...

ی سری اتفاقات دیگه هم افتاد که همتون تو جریان هستین

منم احساس می کنم به نوبه خودم باید چیزی بگم

اما به جاش این شعر حمید مصدق رو می نویسم:

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است ...

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است

شوق باز آمدنم سوی توام هست اما ... تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده راهم بسته ... ابر خاکستری بی پایان راه بر مرغ نگاهم بسته ...

**********************************

پی نوشت ۱: یه کف مرتب واسه صابر برای هدر زیبا

پی نوشت ۲ : تابستونم مبارک ... من اومدمYah

پی نوشت ۳ : از این به بعدم هی می یام ... بترکه چشم حسود

پی نوشت ۴: آهنگ وبلاگ رو Luz Casal خونده که اسپانیایی هست

پی نوشت ۵: دلم واسه این شکلکا خیلی تنگیده بود ...

پی نوشت ۶: من برگشتم

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:16  توسط شیرین  | 

بازگشت نویسی

 
سلام ... خوبین؟
ببخشید یه مدت نبودم ...
شاید واسه چند وقت کم بیام وبلاگمو اینا
ولی دوباره بر می گردم ...
 
****************************
 
 
همه چیز عوض شد
در چندین ثانیه
یا شاید چندین دقیقه
یا شاید ساعت ها و ماهها و سال ها گذشت اما من نفهمیدم
نفهمیدم کی عوض شد
زندگی
رنگ ها
دیوارها
آدم ها
عوض شدند
همه چیز تغییر کرده
از مزه انار شب یلدا
تا
صدای پارس سگ همسایه
همه چیز عوض شد
من عوض شدم
او عوض شد
همه عوض شدیم
و من خسته تر از همیشه
درون آینه به خودم نگاه می کنم
که موهای سرم
آنقدر سفید شده که دیگر بگویم مش کردم؟
و
فرار کنم از فریاد خوشحالیه مردم که تعداد تارهای سفید موهای مرا می شمرند
.
عوض شدند
از همان روز و شب
رفتارها تغییر کرده
نگاهها تغییر کرده
.
زمستان تغییر کرده
زمستان مثل همیشه نیست
بو ندارد
رنگ ندارد
صدا ندارد
دیگر صدایم نمی زند که لب پنجره بروم
دیگر خواب زمستان آرامش ندارد
.
برف تغییر کرده
جنم پایین آمدن ندارد
با لرز پایین می آید
با ترس بر روی زمین می نشیند
و از خجالت سریعا آب می شود
چه شده ؟
همه چیز عوض شد
ترانه ها تغییر کرد
من تغییر کردم
باز درون آینه نگاه می کنم
و می پرسم
چرا؟
چرا ؟
چراا؟
و چه شد ؟
که همه چیز تغییر کرد
و من تغییر کردم
و
او رفت
 
*****************************
 
پی نوشت : باید کم باشی تا کم بودنت احساس شه ... نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه ...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 13:57  توسط شیرین  | 

دانشگاه نویسی

آیا دانشگاه ما کوچک است؟

خیر!

دانشگاه ما کوچک نیست

دانشگاه ما از علوم تحقیقات خیلی بزرگ تر می باشد

هر کی گفته است دانشگاه ما کوچک است یک عدد متر در دست بگیرد

 تشریف بیاورد به دانشگاه ما...

دانشگاه ما کوچک نیست

دانشگاه ما کلی دانشکده دارد

تازه درونش دبیرستان و دانشگاه فنی حرفه ای نیز دارد

دانشگاه ما آنقدر جا دارد که کلی حراست داردArabic Veil

دانشگاه ما فضای سبز دارد ... و زمین چمن نیز دارد

دانشگاه ما کوه دارد ... درّه دارد ... سرازیری دارد ... سر بالایی دارد ...

دانشگاه ما کلی آب و هوای برفی دارد ( دو روز پیش برف اومد )Thunder

تازه در دانشگاه ما در زمان برف می شود اسکی بازی هم کرد ... پس دانشگاه

ما توچال و دیزین هم دارد ... Weather Man

من به تازگی کشف کردم که دانشکده ما سالن مطالعه خواهران نیز دارد ...

به آنجا رفتم و عکس گرفتم تا ببینید عجب سالن مطالعه هایی وجود دارد ! ... که

در هیچ دانشگاه دیگری یافت نمی شود ...

(بدون شرح )

دیگر بگویم از برایتان

مکانیک دانشگاه ما امسال کلی افتخار دارد ...

دانشگاه ما کوچک نیست

دانشگاه ما دو برابر دانشگاههای دیگر دانشجو دارد

و در پذیرش دانشجو رکورد نیز دارد !!!

دانشگاه ما یک دانشجویی دارد که آن  من هستم که هیچ جای دنیا آن را ندارد !!!

خلاصه آنکه ... هر که می گوید دانشگاهتان کوچک است ... امیدوارم دیگر نگوید !!!

 

***********************************

پی نوشت ۱ : روزم مبااااااااااااااااااااااااااااارک

پی نوشت۲ : دانشگاهمون هیچم کوچیک نیست

پی نوشت ۳: سالن مطالعه رو حال کردید ؟

پی نوشت ۴: از برای این که دیدم خیلی اون دفعه کیفور شدید بگم که فیزیک ۳ واحدی رو هم ۶

 از ۶ شدم ...

پی نوشت ۵ : ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 22:7  توسط شیرین  | 

خفه کردن نویسی

سلام ... خوبین ... چطورین؟

تا حالا شده دلتون بخواد یک نفر یا چند نفر با هم رو خفه کنید؟

اگه نشده باید واستون یه چیزی رو تعریف کنم ... اگه هم اتفاق افتاده که ! همونا رو خفه کنید

در همسایگی ما دو نفر مادر و دختر زندگی می کنند که اگر دختر را ۶۵ ساله در نظر بگیرید

می فهمید که مادر باید رو به موت باشد ...

این دو نفر گاهی ۴ نفرند ... گاهی ۵ نفرند و گاهی به ۱۵ نفر می رسند ...

از آنجا که اگر این دختر خودش دارای ۴ دختر باشد و همگی در خانه او شبانه روز و

 برای شام و نهار و صبحونه و عصرونه و میان وعده تِلِپ باشند و هر کدام به طور متوسط

 ۲ فرزند قد و نیم قد با تونِ صدای بالا باشند در نظر گیرید که ...

شما هیچ وقت نمی توانید تصور کنید که هم اکنون چند نفر آنجایند ...

همه نوه های دختر و نتیجه های مادر در گروه سنی ۲تا ۶ سال هستندDoggy که

سرپرستی همگی به مادر بزرگ بچه ها داده شده است !!!

در کل افراد این خانه غیر قابل پیش بینی هستند به طوریکه الان شما صدای جیغ داد فریاد

 دعوا کتک کاری و غیره را می شنوید و ۲ دقیقه دیگر دارند دَمبَل دیمبول می زنند و

شعرمی خوانند و دست می زنند

تا بحال چندین بار اتفاق افتاده که یکی از نوه هایی که گمان می کنم الان ۲ سالش

است و نمی دانم چرا هنوز حرف نمی زند جیغ می زند و گریه می کند ! و مادرش !!!

از آن طرف فریاد می زند ساکت شووووووو که خانه می لرزد ... و می دانم که

کودک شرمش می آید از ...

نوه ای در این خانه هست به سن ۵ ساله که از اول تا آخر روز دمِ در ایستاده و دارد

تو را دید می زند ...

البته گناهی هم ندارد اینقَدر بی کار هست که کار دیگری ندارد

چرا!می تواند با مادر مادر بزرگش بازی کند !!!

حال تصور کنید من در خانه دیوار به دیوارشان زندگی می کنم که دیوارِ بینمان از

موی سر نازک تر است !

خدایا همگانرا از ریز و درشت .. چاقالو و لاغر شفا بده !!!

************************************

پی نوشت ۱ : فکر کنید من پارسال که کنکور داشتم چی کشیدم !!!

پی نوشت ۲ : دیگه جونم به لبم رسیده بود که اینجا ذکر کردم !!!

پی نوشت ۳: من اصلا نمی خوام با این دانشگاه بسازم اینقد شعارهای تسکین روحیه

ندید !!! یه راه حل پیدا کنید!!

پی نوشت ۴:امتحان زیستمو از ۶ ، ۶ شدم

پی نوشت ۵ : ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 11:4  توسط شیرین  | 

پاک روان نویسی

سلام

چطورین؟

خوبین؟

******************************

نوموخواااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممم

چرا من اینقد بدبختم

چرا امتحان فیزیک و ریاضیم با هم تو یه روز بود که دو تاش رو گند بزنم

چرااااا؟؟؟؟؟

خداااااااااااااااااااااااا

چرا دیروز باید استاد مارو تا ۵ نگه می داشت ؟

چرا من باید یه فصل رو تو سرویس می خوندم؟

چرا من  ساعت ۸:۱۵ هنوز نمی دونستم امتحانم کجاست!!!

آخه چرا ؟

چرا همون امتحان زیستی که من نمره کامل می شم و همه خراب کرده بودن و منه خبیث خوشحال بودم استاده گفته نمره اضافه می کنم ... چه جوری رو نمی دونم !!!

اما استاده ...... ادبیات می گه اگه باسمه تعالی رو بسمه تعالی نوشته باشید ۰.۲۵ صدم کم می کنم و اگه بفرمایید رو نوشته باشید بفرمائید یه ۰.۲۵ دیگه !!!

 

********************************

 

نمونه کامل یک دانشجوی احمق نمایان شد

- المیرا ! اون سواله رو چی زدی ؟ الف زدی یا ب؟

- من دو تا گزینه رو زدم ... هم الف رو هم ب رو ... ستاره زدم ... پایین برگه توضیح دادم

جاااااااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این استعدادت رو تو کنکور هم به خرج دادی؟

همینه که ....

 

*********************************

 

دوستان ، آشنایان، این تن بمیره ... این تن کفن شه ... یعنی تو این همه آدمی که می یان اینجا یه نفر یه پارتی نداره که منو منتقل کنه علوم تحقیقات؟

به خدا دعاتون می کنم تا آخر عمرم !!!

*********************************

پی نوشت : حرف زدنم نمی یاد

در جواب پی نوشت : می خواستی چقد بنویسی که بگی حرف زدنم می یاد؟

پی نوشت ۲ : تا ۲۱ ام امتحان ندارم خوشحالم

پی نوشت ۳ : فقط اگه انتقالیه منو بگیرین دعاتون می کنم

پی نوشت ۴ : ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 18:16  توسط شیرین  | 

جشن نویسی

سلااااااااام چطوریییییین؟ خوبین؟

ببینین چه گُلی اومده آپ کنه

********************************

امروز رفتیم جشن سازمان ... که واسه دانش آموزان و دانشجویان ممتاز بود و اینا

به جان خودم نباشه اگه می دونستم جایزه رو بعدا می دن عمرا اگه می رفتم

رفتم اونجا و دوست مهربانم را پیدا کردم ...

بعد از اینکه یه عده رو جایزه دادن گفتن خوب حالا از خواننده خوب و هنرمند و محبوب کشور و شهرمون و خوش صدا و ... ( که هر کی ندونه فکر می کنه الان علیرضا عصار یا محمد اصفهانی از پشت سن می یاد بیرون ) جناب آقای پیام ادهم دعوت می کنیم که بیان روی سن ... حالا همه سووووووت دسسسسست ...

آهنگ شروع شد و نوازنده ارگ شروع کرد به زدن اما فقط اندکی دقت لازم بود که آدم بفهمه که هیچی نمی زنه ...

نا گهان ییهو صدای گروه کر بود که از بالا و پایین شنیده می شد ...

ما رو می گی : بابا کوتااااااااااااااااااااا بیااااااااااااااااااا

خواننده هه شروع کرد به خوندن و من واقعا نمی تونستم تشخیص بدم که کجام ...

این خواننده ی عزیز مخلوطی بود از : اندی ( در کلیپ گل بندر ( تو گل بندری آره آره والله ))(به جان خودم این رو از روی اندی ساختن) ، شهرام شبپره ( در کلیپ قربونت می شم من برات می میرم)، خُردادیان ( در کلیپ های گوناگون ) ،  حسین رضازاده ( در کلیپ تبلیغ رابینسون ( از نظر هیکل و دور بازو و شکم )) ، ...

ایشون که رضایت دادن و تموم شد ... گفتند خوب از هنرمند عزیز و دوست مهربانم دعوت می کنم که بیان روی سن با تشویق شما ... تشویییییییییق

ناگهان دیدیم که یک عدد دلقک پرید وسط سن .. حالا همه

بلَّر سوته زرد با یک ستاره قرمز روش ... پیرهن قرمز ... کلاه قرمز ... همه از دم براق ...

نگو زیر پاش فنر بود ...

مارو می گی ...

به جان خودم نباشه همه دنیا رو هم بهم می دادن نمی رفتم این دلقک بازیا رو در بیارم اونجا ...

دیگه نگم بقیه شو بهتره !!!

آخرش هم لوحمون رو دادن و ما فرار کردیم ...

***********************************

دانشجو احمق یعنی :

استاد حل المسائل لیتهلد هم هست !!؟؟؟

***********************************

وبلاگ عروس نشان یعنی : وبلاگ من !!!

***********************************

جمعیت خوشحال یعنی :

این دوتا احمق هایی که اون بالا پریدن وسط سن بگن دستاتون رو ببرید عقب و یهو بیارید جلو بگید یووووووووووو ... و همه این کار رو انجام بدن ... Clap

************************************

جمعیت شاداب یعنی :

همون دو احمق بگن دستاتون رو بیارید جلو و تکون بدید و مثل سرخپوستا بگید هلهلهلهل ... و همه ... Yah

************************************

پی نوشت ۱: ببخشید دیر نوشتم

پی نوشت ۲: هِدِر وبلاگم رو صابر ساخته !!!

پی نوشت ۳ : تو گل بندری آره آره والله ... نازنین دختری آره آره والله ... تو یه افسونگری یالا دستا بالا ... همه با هم حالا یالا دستا بالا ... ( طرح شاد سازی محیط زیست )

پی نوشت 4 : امتحان دارم هیچی نخوندمReading a Book

پی نوشت 5 : ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:10  توسط شیرین  | 

دوباره نویسی

سلاااااااااامممممممم

چطوووووووووورییییییین؟

خوووبیییییییییییین؟

چه خبرررررر؟

منم خوبم ...

***********************************

امروز اولین امتحانم رو در دانشگاه دادم ...

امتحان درس فارسی عمومی ...

گفته بود به شهرداری منظقه نامه بنویسید که یه کتابخونه واستون احداث کنن

منم نوشتم

جناب مدیر محترم شهرداری سلام علیکم  Hello.....................................

یکی نیست به من بگه شهرداری مدیر داره؟؟؟ شهردار نبود احیانا؟؟؟

********************************

استاد : خوب فرض کنید که یک قایقی در نزدیکی ساحل هست که یک شخصی درون اون از یک طرف می رود اون طرف ... خوب حالا فرض کنید این در ساحل است ... نه اصلا ساحل چیه همون در !!!

دانشجویان ( من نبودما ) : هر هر هر هر هر

استاد : آخه ساحل رو در فرض کنید خنده داره ... ؟؟؟؟؟

حیف نون گرم

( دانشجویان : هر هر هر هر )

استاد :مسخره ها

واقعا حیف اون نونی که شما می خورید

بی شخصیت ها

....

********************************

یک دوست : شیرین بلوتوثت رو روشن کن تا واست یه چیزی بفرستم ...

من : باشه

...

من : چرا قطعش کردی ؟ چی بود؟

یک دوست : هیچی ... می خواستم هکت کنم !!! نشد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

( خدایا همه مریض های دنیا رو جمیعا از ریز و درشت ... چاغالو و لاغر ... سیاه و سفید ... دوست و دشمن ... شفا بده !!!! )

*********************************

رفتم عروسی ...

یک عدد خانوم مسن ... نشست کنار این جانب ...

به به ... شما دختر ... خانوم هستید ؟ ؟ ...

- بلی

- کلاس چندمی عزیزم؟

-جان؟من سال اول دانشگاهم !!!

- اه ... عزیزم بهت می یاد ۱۴ سالت باشه !!!

- ...

- اینا چیه که عروس می ده دست مهمونا

- نقل یادبود ...

- به ما نمی رسه

- می رسه ... ازاون پشت پرش می کنن

- نمی رسه

- ...

- نگاه کن ... همین قدر واسه این همه مهمون درست کرده ( آخه خود عروس سفره عقدش رو پهن کرده بود )

- نه خانوم به تعداده

- نمی رسه

- ...

- بیا از این ور شروع کن !

- ...

- اه ... دوباره رفت از ردیف عقب.

- ( ای خداااااااااااااا )

- نمی رسه ها ...

- بفرمایین اومدش ...

.....

- تو چرا نگرفتییییییییییی؟؟؟؟؟؟

- ( فرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررررر )

********************************

پی نوشت ۱ : خودمم

پی نوشت ۲ : پست قبلی هم خودم بودم

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:35  توسط شیرین  | 

تنفر ...

صدای موسیقی می آید و می خواند:

انگار من در ورای تو در حال پرواز هستم ...

رویا می بینم که برای پیدا کردن حقیقت می میرم

و انگار تو سعی می کنی مرا به زمین برگردانی

.

با خودم فکر می کنم

پرواز همیشه یک شکل است ؟

یعنی پرنده و هواپیما ... هر دو به یک شکل پرواز می کنند ؟

.

متنفرم از این شب های سخت

متنفرم

متنفرم از سایه درختان کوچه

که روی دیوار همسایه پنجه می کشند

و شاید

برای بالا رفتن از دیوار التماس می کنند

سایه ها هم دزدی می کنند

روح می دزدند

روح دخترک همسایه را که با لبخند خوابیده است

می دزدند

جواهراتش را

از درون قلبش ... آرزوهایش را ...

کابوس می بیند و نمی فهمد که بود ...

که رویایش را دزدید

غمگین می شود و نمی فهمد که شادی اش را

از قلبش جدا کردند ...

.

متنفرم از گربه سیاه کوچمان

که چنگ می زند به زباله های روبه روی در

و هر چه می خورد حریص تر می شود

و هر چه می خورد برای جفت گیری اش آماده تر

و هر چه می گذرد ...

بی شرم و حیا تر از سال های قبل ...

درون کوچمان نعره می زند

متنفرم از گربه کوچمان

که به من چپ چپ نگاه می کند

وقتی که از کنارش می گذرم

متنفرم که از من آدم تر شده است

و چند روز بعد بر می گردد با یک گربه ماده دیگر ...

و باز هم ...

.

متنفرم از ساعت اتاقم ...

که تیک تاک می کند ...

و ثانیه هایش را به رخم می کشد ...

و عقربه هایش که با هر حرکت جان می دهند

به ثانیه های از دست رفته

و دقیقه ها

و ساعت ها

روزها و شب ها

.

متنفرم از همه تفت های شهر

که سرِ کوچه فاتحه گدایی می کنند

شاید کسی ، جایی ، روزی

نگاه کند ... فکر کند ... وقت کند ... لب بزند ...

بیچاره مردگان

عذابی می کشند آن دنیا

برای چند متری که تفتشان آن ور تر گذاشته شد ...

برای چند ثانیه ای که رهگذران ... وقت نکردند ...

.

متنفرم از روح دختر همسایه که

سایه درختان آن را دزدیدند

و به گربه آشغال خور کوچه دادند

و تفت ها باز هم گدایی خودشان را کردند ...

بی آنکه متنفر شوند

متنفر شوند

متنفر شوند

.

و من گوش می دهم ... به موسیقی که می خواند :

انگار من در ورای تو در حال پرواز هستم

رویا می بینم که برای پیدا کردن حقیقت می میرم

و انگار تو سعی می کنی

مرا به زمین برگردانی

.

و باز با خودم فکر می کنم ...

یعنی پرواز همیشه به یک شکل است ؟

یعنی پرنده و هواپیما به یک شکل پرواز می کنند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

" شیرین "

پی نوشت : آهنگ وبلاگ ، همین آهنگیه که اینجا گفته شده !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:44  توسط شیرین  | 

عکس نویسی

سلام

چطورین؟

خوبین؟؟Hello

ببخشید چندی نبودم

*************************************************************

امروز می خوام چند تا عکس از دانشگامون نشونتون بدن کیفور شید حسابی ...

خوب این اولین عکس

اگه اینجا دقت کنید کوههای دانشگاهمون رو می بینید که به انحصار ما در اومده

البته یه عده از کوهها جاشون نشد ... پشت سرمون بودن

باید بگم من این عکسا رو از توی کلاسمون گرفتم

خوب این دومین عکس

تربیت بدنی رو دارید؟؟؟

یعنی اون سر شهره !!!

خدا رو شکر معاف شدمYah ... بمیرم واسه اینا که مجبورن هر هفته برن تا اونجا

***********************************************

امروز رفتم تو مدیریت کاربری وبلاگ دیدم بلاگفا یه گزینه جدید گذاشته واسه اینکه ببینید چند نفر بهتون رای دادن

خوشحال و سر خوش رفتم که بخندم به خودم که یک نفر هم بهم رای نداده

اما با کمال تعجب دیدم یک نفر به من رای داده

با اینکه نمی دونم کیه ... ولی بهش می گم :

خیلیییییییییییییی چاکرتم ... نوکرتم به مولا ... ای ول داری مشتی ... عاشششقتم ... می میرم برات ... بازم از این کارا بکن

خیلی ممنوننننن ... Yah

************************************************

فکرش رو هم نمی تونید بکنید که آقای بیز چند پست قبل، دوست دوستم در اومد ...

************************************************

وقتی قدر اتوبوسای ایران پیمای قدیمی شده رو می دونید که مجبور بشید یک مسیر 40 دقیقه ای رو با مینی بوس برگردید خونه و 1 ساعت تو راه باشید ... راستش رو بخواید بعضی وقتا احساس می کنم هیچ وقت به خونه نخواهم رسید !!!

************************************************

پی نوشت 1 : اگر دست به دست تن ( قالب وبلاگ ) به کشتن ( یعنی اینکه قالبت فاقد هرگونه افکت های خاص باشه ) دهیم

به از آن که کشور ( وبلاگ نازنین خودم رو ) به دشمن ( بعضی ها !!! ) دهیم ...

پی نوشت 2 : من اینجا اعلام می دارم که دیگر تمایلی به شرکت در مسابقه وبلاگ برترهای بعضی وب سایت ها ( به جز بلاگفا )ندارم ... و شما عزیزانی که تو اون مسابقات هستید می تونید با خیال راحت شرکت کنید !!!

پی نوشت 3: قالب وبلاگم ... جداً قشنگ تر نشده؟؟؟

پی نوشت 4 : وب سایت حسین پناهی رو می ذارم تو پیوندهای روزانه !!!

 پی نوشت ۵ : ...

بعدا نوشت : الان یه چیزیو دیدم ...

واقعا متاسفم واسه بعضیا !!!

به اطلاع می رسونم ... دوست عزیز اسم وبلاگ من رو که توی نظر سنجیش از همه بالاتر بود حذف کردند !!!

چی باید گفت؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:42  توسط شیرین  | 

...

خوشا به حال لک لکا
که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا
که لک لکن... که لک لکن!
با بالای سپیدشون
تو آسمون پر می زنن
رها و شاد، بی دغدغه
هر جا بخوان سر می زنن
اوج می گیرن تو آسمون
تو آسمون بی نشون
سر به هوا به عشقشون
از عشق، پرپر می زنن
 
 
"حسین پناهی"
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:40  توسط شیرین  |